


تو یه بعدازظهر طولانی بهاری وقتی قلقل بانو که خیلی کم میخوابه رو میخوابونی و یه کوه اسباب بازی میاری و برخلاف قوانین خونه ات میریزی توی سالن خونه جلوی فلفل بانو؛ وقتی به دور و برت نگاه می کنی و می بینی برخلاف همیشه کاری نیست که رو زمین مونده باشه و همه کارهات رو از صبح تا حالا انجام دادی؛ شام هم که دعوتی و دغدغه چی بپزم اعصابت رو به هم نمی ریزه؛ واقعا چی بهتر از این که بیای بشینی جلوی کامپیوتر، روی صندلی چهارزانو بزنی، کیبرد رو بزاری روی پاهات، صفحه مدیریت وبلاگ رو باز کنی و بدون این که حرفی داشته باشی و فقط به منظور اعلام موجودیت چند خط بنویسی و وبلاگت رو آپ کنی؟
راجع به پست قبلی هیچی نمیتونم بگم جز این که بالاخره وبلاگ همدم روزهای خوب و بد آدم و همراه خوشی ها و سختیهای زندگیه آدمه. پست قبلی هم سختی این روزها و شبهای زندگی من بود که باید ثبتش می کردم . سختیی که هیچ درمانی براش پیدا نکردم. کسی نمیتونه منو راهنمایی کنه؟؟ واقعا با بچه یک ساله ای که باید شب تا صبح کامل بخوابه اما شب تا صبح کامل شیر میخوره باید چی کار کنم؟؟؟
خیلی وقته میخوام در مورد قلقل بانو یه پست مفصل بنویسم بچه ام تو این وبلاگ هیچ پست اختصاصی نداشته تا حالا. همین امروز فردا این کارو میکنم چون دخملک حسابی شیرین و خوردنی شده.
خداییش حق ندارم زار بزنم منی که روی تخت دونفره تحمل دونفر نرمالش رو هم نداشتم حالا باید شب تا صبح چهارنفره بخوابم؟؟ اونم با دو تا بچه که یکیشون تا صبح انگشتش رو می مکه با صدایی که مثل مته که دیوار رو سوراخ میکنه و فرو میره توی مخ بنده فرو میره و یکی دیگه شون هم تا صبح باید شیر بخوره، یعنی واقعا تا صبح شیر میخوره طوری که گاهی وقتی بیدار میشم که نه چون تقریبا خوابی در کار نیست وقتی از جام بلند میشم یک طرف بدنم فلجه و تا خودم رو به یخچال برسونم و خرمایی شیرینی ی چیزی توی دهانم بزارم تلو تلو میخورم و با هر در و دیوار یه برخوردی دارم؟؟؟
اون وقت دندونش داره میریزه رفتم دکتر میگه خانوم شیرش رو که خورد دندونش رو بشور بعد بخوابونش...
بعد تازه این وضع خواب یه طرف صبح کله سحر بیدار شدن و تو تختخواب پشتک و وارو زدنشون هم یه طرف. اینه که یه آدم خوشخواب مثل من اول صبحی پا میشه با این عصبانیت وبلاگ می نویسه و وای به حال اونی که میخونه...
خوب، بد، سخت، .... نمیدونم شاید ترکیبی از همه اینها برای من.
ابتدای سال منتظر محیاکوچولو بودم که اواسط فروردیر به دنیا اومد کمی مشکل داشتیم با دختر بزرگه و البته بیشتر از اون با اطرافیان؛ جملات زیادی شنیدم در برخورد اطرافیان چه آشنا و چه غریبه با فاصله سنی دخترکا.
- آخی الهی بیچاره اولی
- آخی نازی حسودی نمی کنه؟؟
- الهی دومی رو هم یه کم تحویل بگیر!
- آخه کی تو این دوره زمونه دو تا بچه پشت هم میاره عین دهاتیا!
- الهییییییی تو که از بین رفتی دوتا میخواستی چی کار آخه؟؟
- سخت هست ولی خوبه دوتاشون با هم بزرگ میشن راحت میشی.
- ....
خلاصه که شاه می بخشید و دربون در قصر رضایت نمی داد. گاهی نمی فهمم ما کی قرار متوجه بشیم زندگی هرکس به خودش مربوطه و فقط این خودشه که میتونه تشخیص بده کی و با چه فاصله ای و چند بچه داشته باشه.
هر چه بود سال 90 به دلیل مشغله زیادی که من با دو کودک داشتم خیلی خیلی خیلی زودتر از سالهای قبل گذشت و تمام شد و هر غرولندی که گفتند و شنیدم -که خیلی بیشتر از این چند جمله بالاست- وقتی میامدم خانه خودم در را می بستم و خودم بودم و دخترها و همسری تمام میشد و از یادم میرفت خصوصا این اواخر که دخترها بزرگ و بزرگتر و صدالبته شیرین تر شدند.
سال 90 برای من تجربه سخت اما شیرینی بود تجربه ای که امتحانش را به هیچکس توصیه نمیکنم به خاطر سختیش اما به همه فخر می فروشم به خاطر درک شیرینیش.
خوشحالم بابت همه درسهایی که در این یک سال از فرشته های کوچکم گرفتم درس مهربانی از صبایی و صبوری از محیایی
ممنونم خیلی زیاد از مردی که در این یک سال همپایم و چه بسا گاهی حتی جلوتر از من بود در امر نگهداری از دو کودک نوپا شاید اغراق نباشد اگر بگویم تمام زحمت تر و خشک کردن صبا و حتی شعر خواندن و قصه گفتن برایش در این یک سال وقتی همسر در خانه بود بر دوشش بود.
از سختیها همین بس که بگویم زحمت بزرگ کردن و رسیدگی به یک کودک نوپا را نه ضرب در دو بلکه به توان دو برسانید می شود سختی بزرگ کردن دو کودک با فاصله سنی دو سال در سال گذشته برای من. سخت بود اما بیشتر اوقات شیرینیهایش بر سختیهایش می چربید و همین برای من کافی بود که چشمانم را روی هم بگذارم و نفس عمیق بکشم و از ته دل بگویم
"خدایا شکرت به خاطر رنگین شدن لحظه هام با رنگین کمان مهربانی های این دو فرشته کوچک"



بعدازظهرها حوالی ساعت 3/10دقیقه با دخترک مینشینیم پای کارتون جذاب مهاجران. یادم نمیاد بچگیها این کارتون را کامل دیده باشم کلا اهل تلویزیون نبودم یعنی آنقدر که در اشین و گروه لیان شانپو غرق میشدم برنامه های کودک را نمیدیدم.
این روزها هم من و هم دخملی حسابی درس میگیریم از این انیمیشن قدیمی و من افسوس میخورم که چرا انیمیشن های جدید انقدر پوچ و بی محتوا شده اند و فقط از لحاظ ساختار پیشرفت کرده اند و از لحاظ محتوا پسرفت؛ بماند که انیمیشن های وطنی در ساختار هم چنگی به دل نمی زنند.
"مهاجران" را این روزها از دید یک مادر نگاه می کنم و نکات تربیتی بسیاری در رابطه بین پدر و مادر و فرزندان و رابطه فرزندان با یکدیگر دریافت می کنم. آنجا که مسئولیت پذیری بچه ها را می بینیم احترام به بزرگترها و احترام به خواهر و برادر در رفتار بچه ها را می بینیم لحظه لحظه سرشار از نکته های تربیتی است که این روزها روان شناسان سعی دارند در ذهنمان فرو کنند. حتی روابط بین همسایه ها نیز در این کارتون بر مبنای احترام نشان داده می شود و این که هیچ محبتی بی پاسخ نمیماند چه بین اعضای خانواده و چه بین همسایه ها با یکدیگر.
دخترک هم لذت می برد از این کارتون چرا که دایره المعارف حیواناتی است که شاید هیچ گاه با هیچ کتاب و بازدید از باغ وحشی نتوانیم به این خوبی برایش توضیح بدهیم.
خلاصه که اگر بعدازظهرها وقت خالی دارید تماشای این کارتون را از دست ندهید که بهتر از هر مشاوری رفتار با فرزندان را آموزش می دهد.
پی نوشت
وبلاگ نویسی با دو دختر که شیطنت از سر و رویشان میبارد در این روزهای پایانی سال برایم به یک رویا تبدیل شده تاخیرم را ببخشید وقتم کم است والا حرف ناگفته با شما دوستان عزیز کم ندارم.
پی نوشت
سعی می کنم عکسهای جدید دخترها را در وبلاگ بگذارم در اولین فرصت که کوچیکه خواب باشه و بزرگه مشغول بازی و من کار دیگری نداشته باشم (یعنی میشه؟؟)
-برای شام ساندویچ گرفتیم و مشغولیم. صبا از این که به تنهایی مشغول خوردن ساندویچه ذوق زده شده و اعتماد بنفس زیادی پیدا کرده میگه "مامانی زنگ بزن خال فازه بگو من دارم سس میخورم با ساندویچ"
-صبح -البته نزدیکی های ظهر- از خواب بیدار می شود و میاد روی اپن میشینه و دستش رو روی پیشونیش میزاره و میگه "مامانی سرم درد میکنه مسپاکه (نسکافه) برام بریز!"(این روزا جوری شده که عمرا بتونیم با دل راحت کافی میکس یا همون مسپاکه رو بخوریم باید بریم یه گوشه قایم شیم و بخوریم)
-رفتم نمایشگاه موادغذایی توی مصلا و تخم مرغ را شانه ای 1300 تومن ارزونتر خریدم و اومدم خونه. صبح برای بچه ها تخم مرغ آ بپز کردم صبا رو صدا میکنم تا مثل همیشه خودش تخم مرغش رو پوست بکنه اومده میگه مامانی اینا چرا این رنگین؟ (تخم مرغها قهوای بودند) میگم مامان مهم نیست تخم مرغ دیگه. زرده تخم مرغ محیا رو که البته رنگش با رنگ سفیده چندان فرقی نمیکرد رو با کره مخلوط می کنم که دخترک میبینه و میگه "اه مامانی اینا چیه خریدی من نمیخوام ولم کن!"
-تو خیابون هستیم یه ماشین به سرعت -که برای اون خیابون زیاده-از کنارمون رد میشه؛ صبا "مامانی این ماشین چرا بدو بدو میکنه؟!!"
-صبا "مامان دوست داری تو شیکمت نی نی داشته باشی؟"
من (با چشمای گرد و دهان باز) "نه دخترم تو دوست داری؟"
صبا "آره دیگه!"
من "چرا؟"
صبا "آجی داشته باشم دیگه!"
صبا یک هفته بعد بی مقدمه "مامانی آجی بسه یه آجی داریم که!"
-(پنجشنبه جمعه ها که خواهرک از کرج میاد خونه مامان یه آرایشگاه کوچیک خانگی راه میندازیم یعنی کارهای ساده ای مثل اپیلاسیون و رنگ و البت گاهی هم مش را خودمان انجام میدهیم و پولش را به جای آنکه در جیب سالنهای آرایشی بریزیم به جیب میزنیم و حالشو میبریم)؛دخترک این روزها عکس العملهای جالبی در این باب دارد
- منم بزرگ شدم خیلی موهامو رنگ می کنم؛.
-خاله موهاتو رنگ کن خوشگل بشی؛
-قراره موهای خواهر کوچیکه رو رنگ کنیم مشغول آماده کردن رنگ هستیم خانوم برادر کوچیکه میشینه روی صندلی که قراره خواهرک روش بشینه صبا با تحکم "پاشو خال فازه (خاله فائزه در زبان دخملک) میخواد بشینه.بعد که زنداییش از اونجا بلند میشه چون احساس میکنه زندایی رو ناراحت کرده با دلجویی "اول موهای خال فازه رو رنگ می کنیم بعد موهای تو باشه؟!!"
-آخر شب خاله لباس میپوشه بره خونه دخترک که از رفتن خاله ناراحته و میخواد هرجوری هست جلوی رفتنشو بگیره میگه "خاله چرا میخوای بری خونه؟؟ هنوز ابروهاتو رنگ نکردی که!!"
-یه غذای تازه درست کردم "بادمجان شکم پاره" سرشار از بادمجان (غذای مورد علاقه من ) و گوجه. که همزمان شد با شنیدن خبر فوت همسر صمیمی ترین دوستم. نمیدان عصبی بود یا از بادمجان و گوجه سرشار از هیستامین که تمام بدنم کهیر زد. بعد از آن هر بار آمدم بادمجان بخورم دخترک اجازه نداد "مامانی بدنت اوخ میشه ها! یا نخور مریض میشی باید بری دکتر آمپول بزن"
چند روز بعد صبح همسر خونه است و میخوام ساعتی استراحت کنم اما دختر بزرگ انگار اجازه نمی دهد بابایی بهش میگه بیا ما بریم تو اتاقت بازی کنیم مامانی استراحت کنه حالش خوب نیست ابرو در هم میکشه و میگه "چرا حالش خوب نیست؟ بادمجون نخورده که!"
همزمان شدن بکن نکن های مادرانه برای دخترک دو سال و ده ماهه ام با شیرینی ها و شیطنت های دخترک ده ماهه نتیجه عجیبی داشته و آن هم پدید آمدن یک عادت عجیب و بد و در دختر بزرگه یعنی مکیدن انگشت است.
از بکن نکن هایمان تا آنجا که میسر بوده و اشکالی در روند تربیتی فلفل بانو پدید نمی آورده چشم پوشی کرده ایم در خانه تا جای ممکن سعی می کنیم شیرینی های قلقل بانو را نادیده بگیریم اما در بیرون از خانه و با این روابط عمومی قوی قلقل بانو این امر برایمان ناممکن شده و عادت بد دختر بزرگه روز به روز بیشتر و بیشتر میشه.
گاهی این عادت بد را راهی برای جلب توجه می بینم و به آن توجه نمی کنم در عوض کارهای خوب دخترک را برجسته می کنم گاهی این حرکت را از حرص می بینم و آن درست لحظاتی است که پدربزرگ و مادربزرگ ها زیادی قربان صدقه قلقل بانو می روند در این صورت با یک حرکت چشم از آنها می خواهم تمامش کنند و کمی فلفل بانو را ببینند و گاهی هم این حرکت از سر بیکاری است و هنگام تماشای تلویزیون که در این حالت سعی می کنم کاری دست دخترک بدهم؛
از پولاد که نیستم این وسط گاهی عصبی هم می شوم و با تهدید و تنبیه و تحریم از دخترک می خواهم دست از کارش بردارد که قطعا جز وجدان درد هیچ نتیجه دیگری نمیگیرم.
خلاصه که این روزها پروژه جدیدی دارم با دخترکی که به سه سالگی نزدیک می شود و حسابی مشغولم با این پروژه که تا قبل از سه سالگی از شرش خلاص شود تا چه شود...
دخملی "مامان چرا نمیشنوم؟"
من: "چون داره آهسته میخونه."
دخملی "چرا آهسته میخونه؟من میخوام قل هو الله احد بشنوم"
من: "خدا بهش گفته آروم بخونه."
دخملی "خدا!!!!"
...
(این وسط برای دخملی سئوال پیش میاد که کلاه آقاهه چرا وقتی خم میشه یا سجده میره نمیافته؟ )
دخملی بعد از چند لحظه فکر کردن "مامان خورشید خداست."
من نه دخترم خورشید رو هم خدا به ما هدیه داده تا برامون روز رو روشن کنه"
دخملی "من چرا خدا رو نمی بینم"
من "خدا خیلی دوره تو آسموناست"
دخملی "من خورشید و می بینم"
من .....(هاج و واج از این مقایسه)
دخملی "مامان ما خدا بشیم؟؟"
من "نه دخترم خدا فقط یکیه"
دخملی "مامان ما خدا بشیم دیگه"
من "چرا خدا بشیم؟"
دخملی "برای اینکه بریم تو آسمونا دیگه، بریم پیش خورشید"
.......
دخملی باز بعد از چند دقیقه فکر "مامان چرا من خدا رو نمی بینم؟؟ من دوست دارم برم تو آسمونا خدا رو ببینم."
من (آیکون یه مامان هاج و واج کم آورده جلوی یه دختر هنوز سه ساله نشده چه شکلیه؟)
خواهرکم -که از عید پارسال کرج زندگی می کنه- دیشب خونه ما خوابید و الان اینجاست. صبح که بیدار شدم با دیدنش نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم حالا که خواهری اینجاست یکی از کارهایی رو که چندوقته میخوام انجام بدم اما چون کسی نیست بچه ها رو نگه داره نتونستم، انجام بدم؛ اما نمیدونم پاشم برم استخر و یه تنی به آب بزنم یا برم بازار بخارشویی که چندوقته نشون کردم بخرم یا برم سمت تجریش از نجاریهای توی خیابون دزاشیب یه دونه از اون میزگردهایی که چون اکثرا روش کلی عکس میچینن اسمشو گذاشتم میز خاطره بخرم یا بیخیال شم بشینم تو خونه یخچال رو که خیلی وقته نشستم از برق بکشم و یه دل سیر بشورم یا ......
هی هی هی نعمتیه نزدیکیه دو تا خواهر بهم...
پی نوشت
انسانی شده ام به شدت نیازمند تایید؛ تاییدهایتان در پست قبلی حسابی چسبید و بهم کلی انرژی مثبت داد.